مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

84

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نترسيد . پس يكى از ايشان بنزد گوهرى رفت و او را پيش ما بياورد و قصهء ما به او بگفت . پس از آن يكى از دزدان ، زورقى آورده ، ما را بزورق بنشاندند و بدان سوى دجله بردند و ما را در آنجا گذاشته ، برفتند . آنگاه سوارى چند از ياران عسس بيامدند و گفتند : شما كيستيد ؟ من با سرهنگ ايشان گفتم كه : من شمس النهار ، كنيز خليفه هستم . دوش بديدن يكى از زنان وزرا بيرون آمدم . دزدان ، مرا بگرفتند و بدين مكان آوردند . چون شما را ديدند ، بگريختند . چون سرهنگ‌سواران سخن مرا بشنيد ، از اسب به زير آمده ، مرا بر اسب نشاند و همچنين گوهرفروش و على بن به كار را نيز سوار كرد . و اكنون آتش دل من از بهر ايشان شررافروز است . پس بنزد گوهرى شو و او را سلام كن و خبر على بن به كار را ازو بازپرس . من او را ملامت كردم و بترسانيدم . او بانگ بر من زد و خشمگين شد . من از نزد او برخاسته ، پيش تو آمدم تا حال على بن به كار از تو باز پرسم . و تمنّى من اينست كه قدرى مال از من قبول كنى زيرا كه تو از ياران بسى متاع بعاريت گرفته بودى كه جمله تلف شدند و بر تو واجبست كه عوض آنها را رد كنى . و گفت : در همين مقام ايستاده باش تا من بازگردم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد شصت و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، كنيز گفت كه : در همين‌جا بايست تا من بازگردم . كنيزك كه برفت و بازآمد ، مالى با خود آورده ، بگوهرى بداد و گفت : اى خواجه ، ترا در كجا بازبينم ؟ گوهرى گفته است كه : من با كنيزك گفتم : بخاتون بگو : همين ساعت بخانهء خود رفته ، از براى خاطر تو بهرچه از آن دشوارتر نباشد ، متحمل شوم و در رساندن تو بعلى بن به كار تدبيرى كنم . پس كنيزك ، مرا وداع كرده ، برفت . من مال برداشته ، به منزل بيامدم و مال شمردم . پنج هزار دينار بود . هركس را كه متاع در پيش من تلف شده بود ، عوض بدادم . پس از آن خادمان برداشته ،